۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه

خوب و بد

به نظر شما خوبی چه طور بوجود آمد؟
بدی چه طور؟
منشا بدی کجاست؟(منظورم اول اولش).
از یکی که خیلی مدعی بود پرسیدم،کمی فکر کرد بعدش گفت میپرسم بعد جوابشو بهت میگم.فردا که اومد با کلی شور و هیجان گفت:جوابشو فهمیدم،وقتی قابیل هابیل رو کشت بدی بوجود اومد!بنده خدا رفته بود از مغز متفکر مسجدشون(حاج آقای پیشنماز)پرسیده بود!وقتی پرسیدم خب این بدی از کجا به وجود قابیل راه پیدا کرده بعد از کلی تفکر گفت:شیطان! شیطان بدی رو به اون یاد داد.گفتم: خب شیطان بدی رو از کجا آورده بود؟خب ناگفته پیداست که اون بنده خدا جوابی نداشت،ولی من اون موقع یه فلسفه برای خودم درست کرده بودم که کلی بهش افتخار می کردم،(هر چند که فعلا تغییر عقیده دادم)فلسفه من خیلی ساده بود: بدی و خوبی وجود نداره! به همین سادگی.مگه میشه از وجود خدایی که همه وجودش پاکی و زیبایی هست و تمام هستی رو از وجود خودش بوجود آورده بدی بوجود بیاد؟مثل اینکه بگیم درخت سیب میوه پرتقال هم داره! (مگر اینکه فرض کنیم دنیا رو از چیز دیگه ای بوجود آورده که خب این میشه یعنی چیزی خارج و در عرض و بموازات وجود خداوند که خلاف عقاید ادیان بزگ آسمانی هست)حتما از خودتون میپرسید یعنی چی؟خب بزارید با یه مثال توضیح بدم:نفت خام رو در نظر بگیرید،نفت مشتقات زیادی داره:قیر،بنزین ،نفت سفید ،نفتالین ،انواع لاستیک و پلاستیک و بسیاری مواد دیگه،خب از همه اونا هم استفاده های زیادی میشه،و برای رفاه و پیشرفت بشریت مفید و "خوب" هستند،اینطور نیست؟خب حالا اگه من یه بشکه بنزین رو روی آسفالت خیابون یا ایزوگام پشت بوم بریزم چی میشه؟خب مسلما خراب میشه،یعنی بنزین تو اینمورد مفید که نیست هیچ،"بد" هم هست!خب آیا باید گفت بنزین بده؟ مسلما هیچکس همچین عقیده ای نداره. پس چی؟به نظر من "بدی" و "خوبی" فقط چیزهای متفاوتی هستند که در زمان و مکان نامناسب با هم برخورد کرده اند و باعث تغییر و دگرگونی در یکدیگر میگردند.
ممنون میشم نظر شما رو هم بشنوم.

نامه چارلی چاپلین به دخترش

اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما تصویر تو آنجا روی میز هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی می کنی؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ایرانی” است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد.

دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر ار بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو:”من هم یکی از آنان هستم” آری تو هم یک از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می ش * ک ند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم. از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، اما زیباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران، یک گدای کنار رود سن ناسزا بگوید. همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای ان است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، کار تو بس دشوار است این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند، به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت، اما هیچ چیز هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد. برهنگی بیماری عصر ماست. من پیرمردم و شاید حرف خنده آور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه است و امیدوارم معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی. دخترم چارلی را، پدرت را فراموش نکن، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشی.
رویت را می‌بوسم